شناسه: 176827

پيش بيني شهادت

راوی حسین صالحی تبار: بنده در عملیاتها مسئول تغذیة تیپ ویژة شهدا بودم یک روز عصر که در دفتر نشسته بودم آقای پیرامی به پشت پنجرة اتاق آمد و به شیشه ضربه ای زد من وقتی به آن طرف نگاه کردم ایشان را دیدم که با چهره ای متبسم به من نگاه می کرد. گفتم: حسین آقا، بفرمائید در خدمت شما هستم، ایشان گفت:" نه، می خواهم به خط مقدم بروم بچه ها منتظرم هستند، فقط یک خواهشی از شما دارم." گفتم: من در خدمت شما هستم هر چه می خواهید، بفرمایید. گفت:" محمد جان اگر برای شما مقدور است مقداری از آن نانهای خشکی که مردم از شهرها می فرستند، یک پلاستیک برای ما پر کن، بده با خود ببرم." گفتم: چشم و پلاستیکی را پر از نان کردم و به ایشان دادم ـ وقتی به چهره اش دقیق شدم با خود گفتم این حسین رفتنی است و شاید برای آخرین بار او را می بینم ـ ایشان پلاستیک را از من گرفت و خداحافظی کرد و رفت که بعد از چند روز خبر شهادتش را شنیدم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه