ايثار و فداکاري
راوی عباسعلی پهلوان: روستای ما تا کلاس سوم راهنمایی بیشتر نداشت فرزندم را برای ادامه ی تحصیل به مشهد آوردم و در خیابان عامل او و سه نفر دیگر از بچه های روستا خانه اجاره کردیم روزی یک آقایی با ماشین اسحاق را زیر می گیرد که منجر به شکستن پای شهید می شود آن آقا فرزندم را به بیمارستان می برد و بعد از گچ گرفتن پایش او را به روستا می آورد و پیش ما خیلی ابراز تاسف و گریه می کند که من معلم هستم چیزی ندارم شما رضایت بدهید من رضایت نمی دادم ولی شهید با اصرار زیاد از ما رضایت گرفت و گفت: پای من هم خوب می شود.
ثبت دیدگاه