شناسه: 177161

عشق به جهاد

به روایت از مریم علیزاده : روزی محمدرضا آمد و گفت می خواهم به صورت بسیجی به جبهه بروم. گفتم مادر جان داداشت الان سرباز است او بیاید بعدا تو برو. گفت: هر کسی برود خدمت کند برای خودش خدمت می کند. گفتم من هم رضایت نمی دهم که بروی. گفت رضایت نده. من هم خانه ات را آتش می زنم و می روم گفتم: مادر جان این حرف را نگو. من می گذارم که بروی باشد که داداشت از سربازی ان شاءالله بیاید. می گفت نه باید بیایی و اجازه بدهی به پدرش گفتم: حالا که دلش می خواهد برود باشد برود من هم رضایت می دهم بعدا آن جا رفت و گفت: تو رضایت ندادی خودم رفتم امضا دادم این بچه از پانزده سالگی رفت به کردستان و بعد از سه ماه آمد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه