خواب و رویای دیگران در مورد شهید
به روایت از مرضیه علیزاده : یک ماه یا بیست روز از ماه مبارک رمضان گذشته بود که ما چهلم محمدرضا را گرفتیم و می خواستیم به مسافرت مکه برویم شبش خواب دیدم که ایشان آمده در هال را باز کرد و گفت: مادر چه کار می کنی؟ گفتم هیچ چی دراز کشیده ام. گفتم چرا مادر دیر آمدی گفت: حالا آمدیم دیگر همچنین که از خواب بیدار شدم و دویدم رفتم بالا که همسرش می نشست و یک بچه ی دختر هم داشت و در خانه اش را باز کردم وقتی به ساعت نگاه کردم دیدم ساعت یازده است.
ثبت دیدگاه