خواب و رویای دیگران در مورد شهید
به روایت از مرضیه علیزاده : موقعی که جنازه ی محمدرضا می خواست بیاید شبی خواب دیدم که این شهید آمده گفتم مادر خواب دیدم که رفتی حمام در عالم خواب گفتم مادر تو را که می گویند شهید شده ای گفت: کی من را دیده که شهید شده ام. برادر خانم هایت. گفت برادر خانم ها اصلا من را ندیده اند توی همان عالم خواب دیدم که این ها آمدند که حاج خانم بیایید برویم بیمارستان ملاقات محمدرضا. ایشان را آورده اند زخمی شده و توی بیمارستان است گفتم شما بروید حاج آقا نیست هر وقت حاج آقا بیاید من با ایشان می آیم. در همان عالم دیدم از حمام آمد دست به گردنش کردم و گفتم مادر جان تو را که گفته اند شهید شدی گفت مادر جان من زنده ام چرا می گویی من شهید شده ام من گریه می کردم گفت چرا گریه می کنی مگر نگفتم شهید هم که شدم گریه نکنید روز دیگرش دیدم خبر آوردند که جنازه اش را به معراج آورده اند گفتم دیشب خوابش دیدم گفتم محمدرضا آمده می گویید بیایید برویم معراج و آماده باشید دیگر رفتیم جنازه سوخته ها را دیدیم گفتم بچه ی ما سالم بود در خواب که دیدم آن بنده ی خدا گفت نام بچه ی شما کیست؟ گفتم: محمدرضا پورحسینی بعد این ها رفتند از سردخانه آوردند و سر جعبه را باز کردم دیدم دستش روی سینه اش بود دست دیگرش هم که از جا در رفته بود همین دستی که تیر خورده بود روی سینه اش بود.
ثبت دیدگاه