شناسه: 177166

مشورت در امور

به روایت از مرضیه علیزاده : یک روز محمدرضا آمد و گفت مادر من برای خودم یک همسری پیدا کرده ام مثل این که آقای موسوی با ایشان دوست بودند و منطقه هم می رفتند گفته بود من یک خواهر زنی دارم بیا برو ببین ایشان رفته بود دیده بود و صحبت هایش را هم کرده بود و بعدا آمد و گفت مادر گفتم بله. گفت: یکی را پیدا کردم شما هم بیا برو ببین ما صحبت هایمان را کرده ایم گفتم شما صحبت هاتون را کرده اید دیگر چرا من بیایم یک روز ما با زن دایی و حاج آقا رفتیم خانه ی بنده ی خدا خانواده ی خوبی بودند. خوش برخورد بودند وقتی برگشتیم گفتیم مادر دختر خوبی است خانواده اش هم خاکشورند تو خودت اگر پسندیده ای ما هم می پسندیم شما می خواهید با هم زندگی کنید دیگر این ها عقد کردند و یک سال بیشتر زندگی نکردند وقتی شهید شد که یک دختر سه ماه و نیمه داشت.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه