شناسه: 177167

آخرین وداع با خانواده

به روایت از مرضیه علیزاده : محمدرضا هر وقت می خواست جبهه برود ما را نمی گذاشت که برویم و بدرقه اش کنیم می گفت یعنی چه پشت سر من می آیید! اصلا نمی خواهد بیایید فقط من ایشان را از زیر قرآن رد می کردم و دیگر خداحافظی می کرد و می رفت. سری آخری که رفت گفت مادر شما بدرقه ی من نمی آید به اتفاق خانمش به راه آهن رفتیم آن روز باران هم می بارید کسی دیگر نیامده بود گفت هیچ کدام نیامده اند منظورش خواهرش و برادرش بود. و گفت: آبجی و داداش نیامده گفتم باران می آید می خواستند با موتور بیایند مثل این که می دانست می رود و بر نمی گردد زیرا هیچ زمان نمی گذاشت با ایشان برویم گفت مادر ناراحت نباش نیروها همه می خواهند بروند من تنها نیستم اگر شهید شدم نشینی گریه کنی.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه