آخرین وداع با خانواده
به روایت از مرضیه علیزاده : محمدرضا هر وقت می خواست جبهه برود ما را نمی گذاشت که برویم و بدرقه اش کنیم می گفت یعنی چه پشت سر من می آیید! اصلا نمی خواهد بیایید فقط من ایشان را از زیر قرآن رد می کردم و دیگر خداحافظی می کرد و می رفت. سری آخری که رفت گفت مادر شما بدرقه ی من نمی آید به اتفاق خانمش به راه آهن رفتیم آن روز باران هم می بارید کسی دیگر نیامده بود گفت هیچ کدام نیامده اند منظورش خواهرش و برادرش بود. و گفت: آبجی و داداش نیامده گفتم باران می آید می خواستند با موتور بیایند مثل این که می دانست می رود و بر نمی گردد زیرا هیچ زمان نمی گذاشت با ایشان برویم گفت مادر ناراحت نباش نیروها همه می خواهند بروند من تنها نیستم اگر شهید شدم نشینی گریه کنی.
ثبت دیدگاه