شناسه: 177347

خاطرات بعد از مجروحیت

خواهر بزرگ محمد علی در اطراف منزلمان اتاقی اجاره کرده بودند و خداوند به آنها فرزندی عطا کرده بود. یکمین سال تولد او را جشن گرفتند من هم درب حیاط را بستم و به منزل دخترم رفتم و تا آخر شب در آنجا ماندم. وقتی که به منزل آمدم دیدم که که درب حیاط باز است. ترسیدم با خود گفتم من درب حیاط را بستم چرا حالا باز است؟ به داخل حیاط رفتم دیدم درب پنجره اتاق هم باز است. یکه خوردم گفتم چه کسی به منزل آمده. در یک لحظه دیدم که محمد علی که در کنار پنجره دراز کشیده بود سرش را بلند کرد و گفت: سلام مامان کجا بودی؟ گفتم: سلام تو کی آمدی چرا به من خبر ندادی؟ گفت همین شبی از منطقه آمدم. به داخل اتاق رفتم دیدم دوتا عصای زیر بغل در کنار اتاق است و او دراز کشیده و روی بدن خود را با ملافه پوشانده. گفتم: چه شده چه کارت شده؟ گفت: بابا کاری نشده از راه آمدم لباسهایم را عوض کردم و خسته بودم دراز کشیدم. سریع نشستم. دستم که به پایش خورد متوجه شدم که پای او در گچ است. ملافه را به سرعت کنار زدم شلوار گشاد کردی پوشیده بود که من هنگام ورود متوجه نشوم. گفتم: پایت را چرا گچ گرفتی؟گفت: مادر جان هیچ کار نشده. خوب و صحیح و سالم هستم فقط کمی پایم ضربه دیده است. بعداً متوجه شدم که تیر به پایش اصابت کرده و تیر را از پای او در می آورند و از نوک پا تا بالای ران او را گچ می گیرند و بعد از چند روز او را با آمبولانس به درب منزل می آورند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه