خاطرات بعد از مجروحیت
مرحله های اخر که محمد علی به جبهه می رفت من متوجه شدم که اگر عملیاتی پیش بیاید بعد از آن شهدا و مجروحین جنگ را به پشت جبهه منتقل می کنند و محمد هم اگر سالم باشد به مرخصی می آید. یکسری بعد از عملیات دیدم که خبری از محمد نشد خیلی نگران شدم لذا برای اینکه خبری از او بدست آورم به بسیج خیابان نخریسیرفتم. در آنجا به یکی از برادران گفتم: برادر گویا فرزندم مجروح یا مسئله دیگری برایش پیش آمده چون به مرخصی نیامده و خبری از او نداریم. او گفت: نه خانم همه نیروها صحیح و سالم هستند و امروز و فردا به مرخصی می آیند. من هم دیگر چیزی نگفتم و به منزل برگشتم. وقتی به منزل رسیدم برادری را جلوی درب حیاط دیدم با عجله جلو دویدم و گفتم: برادر چه کار دارید؟ گفت: محمد آقا مجروح شده و در بیمارستان بستری است. نامه ای نوشته که من آنرا به خانواده اش تحویل دهم. گفتم: من مادر او هستم و نامه را سریع از او گرفتم و گفتم: نه آقا نگویید مجروح شده بگویید شهید شده ما آمادگی آن را داریم. کسی که شهید می شود می گویند مجروح شده تا پدر و مادر او ناراحت نشوند. او گفت: نه به خدا من فقط نامه ایشان را آورده ام. نامه را باز کردم و گفتم: این که خط محمد نیست. او چه کارش شده؟ تو را به خدا حقیقت را به من بگویید. گفت: به خدا دروغ نمی گویم او مجروح شد و این نامه را به من داد تا برای شما بیاورم. بالاخره با شک و تردید از او خداحافظی کردم. دلم آرام نگرفت. دوباره به پادگان نخریسی رفتم و نامه را نشان دادم و گفتم که گویا پسرم مجروح شده اگر امکان دارد خودم بروم و از او پرستاری کنم. اگر هم امکان ندارد او را به یکی از بیمارستانهای مشهد منتقل کنید تا خودم پرستاری اش کنم. برادری که به او مراجعه کرده بودم گفت: نه خواهرم اینها یک عده منافق هستند که به درب منازل رزمنده ها رفته و با دادن نامه و اینگونه حرفها مردم را اذیت می کنند. گفتم: نه این نامه را از او برایم آورده اند. بالاخره او نامه را از من گرفت و با تلفنی که در نامه بود تماس گرفت. شماره مربوط به بیمارستان شهید مصطفی خمینی بود. بعد از مدتی او آمد و من با تلفن با ایشان صحبت کردم و گفتم: مادر جان چی شده؟ گفت: هیچ چیز مادر بروید کارهایتان را بکنید که فردا تشییع جنازه من است. یکه خوردم و از زور ناراحتی اشکم جاری شد و گفتم: ما اینجا شب و روز خواب نداریم آنوقت تو اینطور جواب من را میدهی؟ برادری که آنجا بود پرسید: چه شده چرا گریه می کنید؟ گفتم: هیچی. می گوید بروید کارهایتان را بکنید که فردا تشییع جنازه من است. ایشان تلفن را از من گرفت و گفت: این چه طرز صحبت با مادرت است. عوض اینکه او را خوشحال کنی به گریه می اندازی. درست صحبت کن. در جواب آن برادر گفت: نه مگر من بچه هستم که دائم به دنبال من هستند و تلفن را قطع کرد. بالاخره با دوندگی زیاد او را به بیمارستان مشهد منتقل کردیم تا اینکه بهتر شد و باز به جبهه رفت.
ثبت دیدگاه