خاطرات بعد از مجروحیت
محمد علی خاطره ای را اینگونه برایمان تعریف کرد: در منطقه مهران یک شب عراقیها دائماً منطقه را زیر رگبار آتش گرفته بودند و از بالا نیز به طرف ما نارنجک پرتاب می کردند. از طرف مسئولین اعلام شد چند نفر آماده شوند بروند ببینند آن طرف چه خبر است. من به اتفاق چند نفر دیگر اعلام آمادگی کرده و بلافاصله راه افتادیم و از خاکریز بالا رفتیم و به هر صورتی که بود خودمان را به یکی از سنگرهای عراقی رساندیم. دیدیم تعدادی از عراقی ها درون سنگر خوابیده اند. آرام آرام پایین رفتیم و یکی یکی عراقیها را بیدار کردیم و از آنها خواستیم که دستهایشان را بالا ببرند. یکی از آنها قصد مقاومت داشت که تیری جلوی پایش شلیک کردیم. با شنیدن صدای گلوله عراقیها متوجه شدند و شروع به تیراندازی کردند. به عراقی هایی که از خواب بیدار کرده بودیم گفتم: از سنگر خارج شوند ما هم به خاطر اینکه شناسایی نشویم پشت سر آنها حرکت می کردیم و دستهایمان را بالا برده بودیم. نزدیک سنگرهای خودی که رسیدیم توسط دشمن شناسایی شدیم و به سمت ما شلیک کردند و تیری به کتف من اصابت کرد و از بالای خاکریز به پایین پرتاب شدم و از آنجا مرا به بیمارستان منتقل کردند و عراقیهایی را هم که اسیر گرفته بودیم به عقب فرستادند. با اینکه تا مدتی دستش بر اثر پارگی های عصبی فلج شده بود اما بالاخره طاقت نیاورد و با همان دست معیوب به جبهه رفت.
ثبت دیدگاه