خبر شهادت
به روایت از حسن پل پور : زمانی که خبر شهادت محمد علی را برای ما آوردند. همان روز برقها قطع شد و من به منزل دخترم رفتم. قبل از اینکه من به آنجا برسم برادری از سپاه با موتور به منزل دخترم می رود و سوال می کند که منزل آقای پلیان اینجاست؟خواهرش هم می گوید منزل شوهر خواهرش است مگر طوری شده؟ آن برادر می گوید: خیر. دخترم می گوید اگر کاری دارید بفرمایید؟ که او می گوید: نه. با خود آقای پلیان کار دارم.بعد از منزل عموی ایشان سوال می کند و دخترم نیز آدرس منزل عمویش را می دهد. وقتی من به مزل دخترم رسیدم او به من در این رابطه چیزی نگفت. بعد از ظهر آن روز با هم به عروسی رفتیم و او در عروسی گفت که از طرف سپاه آمدند. صبح روز بعد خانم عموی محمد با دخترش در حالی که لباس مشکی به تن داشتند به منزل ما آمدند. گفتم: این موقع روز کجا بودید؟ چرا لباس مشکی پوشیدید؟ زن عموی محمد گفت: همسایه قبلی ما پسرش فوت کرده ما به تعزیه او رفته بودیم. چون منزل آنها نزدیک خانه شما بود گفتیم یک احوالی هم از شما بپرسیم. راستی عروسی چطور بود خوش گذشت؟ گفتم: بد نبود، خوب بود.و بعد از دخترم سوال کرد چون آن موقع مقداری با هم بحث داشتند و من هم توضیح دادم. به دنبال آن زن عموی بچه ها گفت: از محمد آقا چه خبر دارید؟ گفتم: خبر ندارم. دیشب که گویا آقایی از طرف سپاه به درب منزل دخترم آمده و از محمد سوال کرده و من همین الان می خواستم بروم از همسایه بغلی سوال کنم ببینم ما که نبودیم آیا به درب منزل آنها رفته اند. آیا چیزی گفته اند یا خیر. حالا تا شما نشسته اید من بروم و خبری بگیرم. چون خیلی دلم شور افتاده است. زن عموی محمد گفت: نه ببینید الان داداشم می آید دنبال ما باهم می رویم ببینیم چه خبر است. در همین هنگام زنگ در حیاط را زدند. من برخاستم که در را باز کنم ببینم چه کسی است. خانم عمویشان گفت: نه شما نوی خواد بروی درب را باز کنی من خودم درب را باز می کنم. حتماً داداشم است که به دنبال ما آمده است. گفتم: نه من خودم باید بروم ببینم چه خبر است آخر خیلی دلشوره دارم. با عجله درب حیاط را باز کردم. دیدم پدر محمد است و دارد گریه می کند و دوتا از مینی بوسهای بیمارستان پر است از کارمندهای بیمارستان. دیگر اصلاً متوجه چیزی نشدم و شروع به زدن خودم کردم و اشکم جاری شد و فهمیدم چه اتفاقی افتاده است. گفتم: خدایا من رضایم به رضای تو. من اینقدر دعا کردم و گفتم او را بدون دست و پا می خواهم بشرطی که فقط قیافه اش جلوی من باشد. خوب خودت اینطوری خواستی من هم رضایم به رضای تو. بعد ما را به معراج شهدا بردند و م با فرزندم دیدار کردم بعد مراسم تشییع او را انجام دادیم. در آن زمان من حامله بودم و نمی دانستم که بچه ام دختر است یا پسر اما با رفتن محمد علی بعد از مدتی فرزندم که پسر بود به دنیا آمد و ما اسم محمد را بر روی او گذاشتیم و اگر او رفت جایگزینی برای خودش برای ما گذاشت.
ثبت دیدگاه