فعالیت در بسیج
به روایت از حسن پل پور : همان اوایل شروع به کار بسیج بود که محمد علی عضو بسیج شد. دو شب بود که از محمد علی خبری نداشتم. نگران شده بودم و دلم خیلی شور می زد. با دلهره این دو شب را به صبح رساندم تا اینکه صبح روز شب دوم به محل پایگاه بسیج که واقع در خیابان ملک آباد بود رفتم و سراغ او را گرفتم. یکی از برادرانی که آنجا بود به من گفت: محمد علی در کوهسنگی مشغول نگهبانی است. بلافاصله بعد از فهمیدن جای او سوار ماشین شدم و خودم را به محل نگهبانی او رساندم و از ماشین پیاده شدم. وقتی محمد علی من را دید فوراً پشت دکه نگهبانی مخفی شد و اسلحه اش را به پاسدار دیگری داد. به سمت دکه رفتم و از برادرانی که داخل دکه نگهبانی بودند پرسیدم آیا فردی با چنین مشخصاتی اینجاست؟ آنها گفتند: بله با او چکار دارید؟ گفتم: مادرش هستم. الان دو شب است که از او خبری ندارم. بعد یکی از برادرها او را صدا زد و محمد علی بعد از کمی تاخیر آمد و سلام کرد. از او پرسیدم: مادرجان کجا هستی؟ چه کار می کنی؟ نباید به مادرت خبر می دادی کجایی؟ من دو شب است که خواب ندارم نگران هستم مادر جان. محمد علی گفت: شما بروید من بعداً می آیم. گفتم: آخر این چه وضعی است دستها و لباسهایت کثیف است. بیا برویم خانه لباسهایت را عوض کن غذا و میوه ای بخور حمامی برو. در جواب گفت: مادر جان مگر اینجا زندان است که به ما چیزی ندهند. شما بروید من خودم می آیم. من رفتم ولی او آن شب هم به خانه نیامد. آن شب هوا خیلی گرم بود. صبح مقداری میوه و یک دست لباس برداشتم و به همان منطقه ایس رفتم که دیشب نگهبانی می داد. اما وقتی رسیدم به آنجا به من گفتند: محمد علی برای نگهبانی به میدان فلسطین رفته است. بالاخره به میدان فلسطین رفتم و او را پیدا کردم. به او گفتم: مادر! برایت میوه آورده ام. اما دوباره همان حرفهای دیشب را تکرار کرد و گفت: شما بروید من امشب حتماً می آیم. بالاخره بعد از ظهر به خانه آمد و به حمام رفت و لباس هایش را عوض کرد.
ثبت دیدگاه