شناسه: 177384

قران و نیایش

به روایت از حسن پل پور : سری آخر که محمد علی از جبهه آمد دفترچه های کوچکی را به او داده بودند که روی آن نوشته بود خاطرات - جلد قشنگی داشت - من چون دیدم ایشان چند دفترچه دارد از او خواستم یکی از آنها را به من بدهد. ایشان هم قبل از حرکت به سمت جبهه در آخرین روز گفت: شما که یکی از دفترچه ها را می خواستی بیا و بگیر. وقتی آنرا گرفتم دیدم از بقیه دفترچه ها کهنه تر است و جلد روی آن نیز در حال جدا شدن بود. دفترچه را از او گرفتم و چیزی نگفتم. دفترچه را در کمد گذاشتم بدون آنکه آن را نگاه کنم. ایشان بعد از ظهر به جبهه رفت و بعد از هفت الی هشت روز خبر شهادت او را برای ما آوردند. یعنی بر خلاف آنکه همیشه رفتن آنها سه الی چهار ماه طول می کشید این بار بعد از رسیدن به جبهه و خط مقدم به شهادت می رسد. بعد از اطلاع از شهادت محمد علی به دنبال وصیت نامه ایشان می گشتیم. معمولاً وسایل ایشان داخل کمدشان بود. وقتی درب آن را باز کردیم وصیتنامه ای پیدا نکردیم. ناخودآگاه یکباره من به سراغ کتابچه کوچکی که به من داده بودند رفتم و آن را باز و نگاه کردم. درست در همان صفحه اول ایشان با خط درشت نوشته بود وصیت نامه. با دیدن وصیت نامه حالم دگرگون شد و تازه فهمیدم که آن روز برادرم وصیت نامه اش را به من داده و من بی اطلاع بودم و این قضیه را من از الطاف الهی دانستم که ایشان با دست خودش وصیت نامه اش را به من داده بود و من نیز آن را به دیگران نشان دادم و تعجب نمودیم که او چگونه از شهادت خود اطلاع داشته است.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه