شناسه: 177389

خاطرات سیاسی

به روایت از حسن پل پور : زمان انقلاب هر روز صبح زود بلند می شد و از خانه بیرون می رفت. ظهر که محمد علی بر می گشت اطلاع نداشتیم کجا رفته و چه انجام داده است. اصلاً به ما چیزی نمی گفت. روز یکشنبه خونین پدرشان در بیمارستان محل کارش بود. با دوچرخه به منزل آمد و گفت: خیابانها خیلی شلوغ است. محمد به منزل نیامده؟ گفتم: نه نیامده. گفت: بیا ببین خیابانها چه خبر است. همه را کشتند و روی هم ریختند. این بچه کجاست؟ گفتم: من صدای تیراندازی را می شنوم ولی بیرون نرفتم که ببینم چه خبر است. بعد سریع بلند شدم چادرم را سرم کردم و با حالتی نگران از منزل خارج شدم و با خودم گفتم او هم حتماً جزو همان کشته هاست.ازخسروی نو کوچه پس کوچه انداختم تا از جلوی منزل آقای شیرازی بیرون آمدم. خیابانها مملو از جمعیت بود. تانکها از طرف میدان شهدا به طرف حرم می آمدند و تیراندازی می کردند. فردی از میان جمعیت می گفت: متفرق شوید اینجا نایستید. گفتم: آقا من بچه ام به منزل نیامده نگران شدم به دنبالش آمدم. گفت: خانم برو که الان خودت را هم می زنند. به هیچکس رحم نمی کنند سریعتر از اینجا بروید. همانجا ایستاده بودم درب حیاطی باز بود به داخل حیاط رفتم عده ای نیز در پشت درب ایستاده بودند. یکی گفت: از پشت درب حیاط کنار بروید زیرا اگر مامورین دیده باشند که شما به اینجا آمده اید از پشت در تیراندازی می کنند و احتمال دارد به شما بخورد. لذا به عقب منزل رفتیم. بعد از ساعتی سر و صدا کمی آرام شد بیرون آمدم و به کوچه بغل منزل آقای شیرازی رفتم. همه جای کوچه خون ریخته بود. کلاه و کفش بود که افتاده بود. درحالی که اشک میریختم با خود می گفتم: خدایا آیا بچه من هم طوری شده؟ مجروح و زخمی شده یا کشته شده؟ آیا کجاست؟ با دیده اشکبار تا انتهای کوچه رفتم در آنجا با مخروبه ای مواجه شدم و دیدم که عده ای زخمی در آنجا هستند. در همین حال فردی از دیوار خرابه بیرون پرید تا زیر بغل مجروحی را بگیرد و به بیمارستان ببرد. وقتی دقت کردم دیدم محمد است. گفتم: محمد اینجا چه می کنی؟ چی شده؟ بیا برویم خانه. چرا این کارها را می کنی؟ می بینی که اینها رحم به هیچ کس نمی کنند. شما بچه هستی. این چیزها را نمی فهمی بیا برویم.درحالی که دستهایش خونی مالی بود گفت: نه نمی آیم. شما چرا به دنبال من آمدید؟ شما برو و به من کاری نداشته باش الان شما را هم می زنند. هرچه اصرار کردم که او را به منزل ببرم بی فایده بود. ناچار با هر سختی بود به منزل برگشتم. محمد تا آخر شب به منزل نیامد. وقتی هم آمد خیلی خسته بود. گفتم: مادر جان این ماجراها را ول کن و من را اینقدر ناراحت نکن. من یک دانه پسر بیشتر ندارم اگر تو را هم بکشند من چکار کنم. ولی او حرفی نگفت و آن کاری که لازم بود انجام داد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه