نوافل و نماز شب
به روایت از تقی زادنوعی : شهید محمد علی پلیان یک شب پسرم محمد گفت: مادر چون اتاق کوچک و هوا گرم است رختخواب مرا به بالای پشت بام ببرید. من هم رختخواب او را به بالای پشت بام بردم و بعد آمدم پایین و خوابیدم. محمد نصف شب بلند شده بود که نماز شب بخواند. همان شب همسایه کنارمان هم روی بهارخوابشان خوابیده بودند و متوجه محمد شده بودند. روز بعد خانم همسایه جلوی مرا گرفت و گفت: راستش دیشب می خواستیم درب منزلتان را بزنیم. در ابتدا فکر کردیم که پسر شما روی پشت بام بلند شده و دارد خانه ما را نگاه می کند. خیلی ناراحت شدیم. بعد یک مقدار که توجه کردیم دیدیم پسرتان در حال خواندن نماز شب است. وقتی همسایه مان رفت من به محمد چیزی نگفتم که کسی در رابطه آمده است. ولی به او گفتم: محمد جان دیشب بالای پشت بام چون هوا گرم بود خوابت نمی برد؟ برای همین بلند شده بودی؟ محمد سریع متوجه شد مثل اینکه او را در حال نماز خواندن دیده است به همین دلیل گفت: مادر از امشب رختخواب مرا پایین پهن کنید من پایین می خوابم.
ثبت دیدگاه