خاطرات سیاسی
به روایت از عصمت صنعتی خیابانی : سال 57 روز یکشنبه خونین مشهد محمد صبح بیرون رفت من هم داخل حیاط لباسها را می شستم در آن زمان خانه ما به خانه آقای شیرازی نزدیک بود و یکسره صدای تیر می آمد، پدر محمد وقتی به خانه آمد گفت: محمد از صبح رفته آمده یا نه؟ گفتم: نه هنوز نیامده، دلم شور می زند. از خانه بیرون رفتم. مردم به همدیگر می گفتند: همه را کشتند. از این کوچه به آن کوچه رفتم. بعضی از مردم می گفتند: خواهرم کجا می روی ماشینهای ساواک الان آمدند، دستگیرت می کنند، گفتم، پسرم هنوز نیامده دلم شور می زند. گفتند، خواهر خانه برو، هر کجا باشد خودش می آید، به کوچه چهار باغ که رسیدم یکدفعه دیدم بطرف مردم حمله کردند. همه بداخل یک خانه ای پناه بردیم. صاحب خانه گفت: خواهرم پشت در نه ایست ممکن است تیر بزنند و از در عبور کند و به شما بخورد. آمدم و عقب تر ایستادم. دو مرتبه وقتی یک مقدار خلوتتر شد به کوچه آقای شیرازی رفتم. دیدم کفشها به یک طرف افتاده، چرخ و موتورها به یک طرف، در و دیوار کوچه پرخون است، من هم یکسره گریه می کردم و می گفتم: خدایا حتماً بچه من هم شهید شده است. یکدفعه دیدم پسرم محمد با یک عدة دیگر از داخل یک خرابه که پنهان شده بودند بیرون آمدند وقتی چشمش به من افتاد خیلی ناراحت شد و گفت: مادر، چرا دنبالم آمدی، من خودم می آمدم. وقتی من او را دیدم بخانه برگشتم. اما محمد دو سه روزی درگیر همین مسایل انقلاب بود.
ثبت دیدگاه