شناسه: 177408

همت در رفع مشکل دیگران

به روایت از کاظمی عرفانی : در جبهه که بودم با اتوبوس نیرو حمل می کردم یک سری در جاده ایلام ماشینم خراب شد مسؤول کاروان رفت و ما را تنها گذاشتند وسط جاده ایلام بدبختی زیادی کشیدیم تا این ماشین را بکسل کردیم و بردیم اهواز زمانی که وارد پادگان شدم خیلی عصبانی بودم به خاطر این که در بیابان تنها بودم و گرسنگی کشیدم وقتی وارد پادگان شدم محمد فهمید که عصبانی هستم زد زیر خنده و این قدر خندید که دل درد گرفت من هم عصبانی شده بودم گفتم این چه پادگانیه این چه لشکریه نباید به آدم برسند محمدعلی پلیان زد پشت ما و گفت چرا ناراحتی؟ بیا تا الان برویم بدهم ماشینت را درست کنند بعد آمد توی ماشین نشست و گفت شما اعصابت را بی خودی داری خورد می کنی اینجا منطقه ی جنگی است اینجا هر کسی به فکر خودش است.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه