شناسه: 177448

خبر شهادت

به روایت از حسین پسکمری : به خاطر دارم موقعی که پدرم شهید شد من سال اول دبیرستان بودم یک شب فردی از طرف سپاه به منزل ما آمد و با من کمی صحبت کرد ولی خبر شهادت پدرم را نداد. به من الهام شده بود که باید خبری شده باشد و الا کسی از طرف سپاه پیش ما نمی آمد صبح اول وقت آماده ی رفتن به مدرسه شدم جلوی در حیاط که رسیدم یکی از همسایه ها آمد به خبر شهادت پدرم را به من داد در آن لحظه مات و مهبوت ماندم به بعد که به فکر مادر مریضم افتادم گریه ام گرفت به داخل خانه برگشتم تا عکس پدرم را بردارم و به عکاسی بدهم تا آن را بزرگ کند و برای تشییع جنازه آماده کنیم این خبر به گوش مادرم نیز رسیده بود خیلی برایمان سخت و ناراحت کننده بود چرا که من پسر بزرگ خانواده بودم و در آن موقع شانزده ساله بودم برادران و خواهرانم کوچک بودند و تصور اینکه پدرشان شهید شده برایشان مشکل بود ولی با وجود اینکه پدرم در رابطه با جبهه و جنگ برایم صحبت می کرد خیلی خوشحال بودم که به هدف و آرزوی خودش رسیده و باعث افتخار خانواده بوده که پدرمان در این راه به شهادت رسیده است.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه