بدون عنوان
به روایت از علی اصغر پروانه : یک بار پسر عمه ی محمدرضا که با ایشان جبهه بود خاطره ای را این گونه نقل می کرد: روحانی داشتیم می گفت غواص ها با بقیه فرق می کنند. محمدرضا غواص بود ما این حرف این روحانی را نمی فهمیدیم یک روز تا ساعت شش توی آب بودیم بعد آمدیم نماز خواندیم و شام خوردیم و خوابیدیم من خوابم نبرد و گفتم ببینم این حرفی که روحانی می زند قضیه اش چیست بلند شدم که دیدم جز من یک کس دیگری در سنگر نیست مسجد رفتم هیچ کس نبود اطراف سنگر رفتم دیدم هر کدام با فاصله ای 100 تا 150متری سنگر یک چاله ای کنده اند و داخل آن مشغول راز و نیاز با خداوند هستند من بالای سر محمدرضا حدود یک ربع ایستاده بودم ولی ایشان متوجه نشد برگشتم و خوابیدم صبح برای نماز بلند شدم و این ها هم بلند شدند.
ثبت دیدگاه