شناسه: 177622

عشق به ائمه اطهار

به روایت از منوچهر بایسته : من به همراه پدرم در اکثر عملیات ها بودم تا این که از هم جدا شدیم یک روز پدرم از اهواز برایم رادیویی کوچک خریده بود تا اخبار و دیگر برنامه های آن را در اوقات بیکاری گوش کنم. در یکی از عملیات ها مجروح شدم و به همراه سایر مجروحان به عقبه برگشتیم حال من از دیگر مجروحان بهتر بود لذا در نزدیکی مقری که پدرم در آن جا بود پیاده شدم و در کنار رودخانه صورتم را می شستم که دیدم پدرم بالای سرم ایستاده بعد مرا در آغوش گرفت و برای مداوا به بیمارستانی در ایلام برد و بعد از بهبودی به محل کارم در گردان برگشتم و به اسارت در آمدم و بعدا پدرم در عملیات بعدی شهید شد و چهار سال بعد از شهادت پدرم از اسارت آزاد شدم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه