خاطرات بعد از مجروحیت
به روایت از زهرا پاکدین : به خاطر دارم هنگامی که همسرم محمدحسین پاکدین در جبهه از ناحیه ی دست مجروح شده بود به خانه آمد و در مورد مجروحیتش به ما هیچی نگفت و حرفی نزد من از اینکه دیدم رنگش پریده و پریشان است گفتم حسین جان چکار شده چرا اینقدر پریشانی گفت چیزی نشده تو چکار من داری برو به کارت برس هنگامیکه ایشان خواست وضو بگیرد تا نمازش را بخواند من مواظب بودم و آرام او را تعقیب می کردم تا ببینم چه شده است وقتی آستین هایش را بالا زد دیدم تیر خورده است از ناحیه ی دست تا آرنج بخیه خورده است گفتم خدا مرگم دهد چه شده است و رفتم محکم دستش را گرفتم گفت: این که چیزی نیست زهرا جان تو برای همین نگران هستی با آنکه درد می کشید وانمود می کرد که هیچ کارش نشده است تا ما احساس نگرانی و دلهره نداشته باشیم.
ثبت دیدگاه