شناسه: 177882

شجاعت و شهامت

خاطره ای که ایشان از جبهه برایم نقل کرده بود این است که می گفت : درخط مقدم بودیم فرمانده مان به تعدادی از دوستانم پیشنهاد انداختن یک نارنجک را از روی تپه ای به سوی دشمن داد ولی کسی جرأت انداختن این نارنجک را از روی تپه به سوی دشمن نداشت . من این مسئولیت را قبول کردم در حین رفتن به سوی تپه بودم که یک نیروی عجیبی در وجودم پیدا شد که بر شجاعت من افزود . در حال رسیدن به تپه بودم که ضامن نارنجک را کشیدم و با یک یا حسین گفتن او را به سوی دشمن پرتاب کردم ناگهان در حال پایین آمدن از تپه صدای انفجار مهیبی به گوشم خورد شدت این انفجار در آن سوی تپه آنقدر بودکه من را از حالت تعادل در آورد و من به صورت غلتان به پایین سرازیر شدم به پایین که رسیدم شهیدکاوه (فرمانده مان ) دستم را گرفت و مرا از زمین بلندکرد ومرا در آغوش گرفت از آن لحظه به بعد چون شهیدکاوه در من روحیه ی عظیم شجاعت و فداکاری و ایثار را دیده بود همیشه در هر عملیاتی که شرکت می کرد مرا با خود می برد چون به شجاعت ایشان پی بره بود .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه