شناسه: 178297

تولد و کودکی

یه روایت از معصومه الماسیان : شب قبل از تولد حسن در خانه بودم که درد من شروع شد و اتفا قا " همان مو قع عموی بچه ها در منزل بود و چون من نمی خواستم که او متو جه شود لذا دست خودم را روی شکمم گذاشتم وگفتم : امشب بیرون نیا . بعد از آن درد من قطع شد وروز بعد حسن به دنیا آمد.آن موقع پدرش مأموریت بود. چند روز بعد از تولد حسن پدرش با جعبه شیرینی وارد خانه شد . اطرافیان به او گفتند :باید دو جعبه شیرینی بگیری چون که یکی برای تولد پسرت ویکی برای اینکه او ختنه شده به دنیا آمده است.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه