عشق شهادت
راوی فضه داروغه : یکبار که مجروحین جنگی را به حرم می بردند.محمد هم روی ویلچر نشسته بود و قصد رفتن به حرم داشت به او گفتم که من هم همراه شما می آیم.آن شب حرم را خلوت کرده بودند.و فقط مجروحین را با خانواده شان،داخل راه می دادند.شب بسیار به یاد ماندنی برای من بود.آن شب زیارت نامه و دعای توسل خوانده گفت: مادر در خواستی از شما دارم دعا کن من شهید بشوم. قلبم شدیدا"شروع به تپیدن کرد.گفتم:پسرم این چه در خواستی است که تو از مادرت می کنی.گفت:مادر جان ما یک گروهان بودیم که به خط رفتیم از یک گروهان فقط من برگشتم و این نشان می دهد که من خیلی گناهکارم.
ثبت دیدگاه