تولد و کودکي
در زمان کودکی من و محمد باهم بیرون رفتیم و شروع به بازی کردیم در حین بازی لباسهایمان کثیف شد. وقتی به خانه برگشتیم خانه مادر محمد دم در ایستاده بود تا ما را با این وضعیت دید گفت: بروید داخل تا بیایم حسابتان را برسم. ما به اتاق مهمانخانه رفتیم و شروع به نماز خواندن کردیم در حالی که محمد پیشنماز ما شده بود. خاله من در همان حال آمد و چند شیلنگ به کف دستهایمان زد.
ثبت دیدگاه