شناسه: 178570

لحظه و نحوه شهادت

راوی حسن ابراهیم نیا : شب عملیات کربلای 2 در سال 65 من به اتفاق 10 الی 12 نفر از بچه های زبده واحد تخریب از یکی از محورها وارد عملیات واردعمل شدیم . از جمع دوازده نفری فقط من نزدیکی های صبح بود که توانستم به سنگر تخریب باز گردم و آن هم به آن دلیل بود راه را کاملاً یاد داشتم . زمانیکه پتوی ورودی سنگر را کنار زدم و داخل شدم یک دفعه محمد بهاری از جایش بلند شد و گفت : برادر گرمی آمدی ، گفتم : بله ، گفت : برادران ضیائی ، عاقلی مقدم ، حسین دهقان ، جواد فلاح ، و چند تن از برادران دیگر کجا هستند ؟ گفتم : نمی دانم . گفتم : نمی دانم گفت : شما با کی آمدید؟ گفتم : حاجی تنها آمدم . مرا بغل کرد و با گریه گفت : خوش آمدی منتظرت بودم . بعد از دو سه سانحه که آتش سنگین دشمن اسلحه داشت یک دفعه یکی از برادران آمد و صدا زد و گفت : برادران تخریب ، یکسری از ادوات عراق به سوی ما می آیند باید جلوی آنها مین کاری شود . و باید بچه های تخریب جلوی آنها را بگیرند . اتفاقاً جایی که باید چنین کاری می شد در عرض تیر مستقیم دوشیکای دشمن قرار داشت و مین کاری آنجا خیلی سخت بود . در همان هنگام دو سه نفر داوطلب شدند که بروند اما شهید بهاری گفت : من خودم می روم . ایشان بیرون رفت و ناگهان صدای انفجار خمپاره به گوش رسید . من خواستم از سنگر بیرون بروم تا ببینم که چه شده است . که آقای رضوی گفت : تو باش من می روم . وقتی آمد گفتم : از آقای بهاری چه خبر ؟ گفت : ستاد با ایشان کار داشتند . ایشان به ستاد رفت . و آقای بهاری این گونه به خدا خود رسید .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه