خاطرات بعد از مجروحيت
راوی فضه داروغه : روزی که قرار بود به جبهه برود قرآن را روی سرش گرفتم. گفتم: برو به خدا می سپارمت . یک چند قدم که دور شد من اشکهایم شروع به ریختن کرد. برگشت، ایستاد، نگاه کردم. گفت: مادر از من راضی هستی؟ گفتم: بلی. خودش را روی پاهایش انداخت و پاهایم را بوسید. گفت:چرا اینکارها را می کنی؟ امیدوارم اگر شهید شدی ما را در قیامت شفاعت کنی و اگر شهید نشدی خدا اجر شهید به تو بدهد. بعد شنیدم که مجروح شده است و در بیمارستان اختر تهران بستری شده به عیادتش رفتیم. بلند بلند می خندید. می گفت: مادر من شیرزنی است چون خودش گفته اگر شهید شدی ما را شفاعت کن ولی من هنوز فقط پاهایم را از دست داده ام.
ثبت دیدگاه