عشق به جهاد
راوی محمد بهاری : خاطره ای که از نظرگرامیتان می گذرد مربوط به شهید بزرگوار محمد بهاری فرمانده واحد تخریب لشکر ویژه شهدا می باشد ایشان فرمودند در اولین روزهایی که من وارد واحد تخریب شده بودم نیروهای تخریب شبها با بچه های اطلاعات عملیات به خطوط دشمن می رفتند و چند شب قبل از عملیات مین های معابر مورد نظر عملیات را خنثی و پس از برداشتن چاشنی های جنگی مجددا در جای خودش قرار می دادند تا در شب عملیات با کمترین وقت نیروهای اسلام عبور کنند و عملیات را انجام دهند و فرمودند که من یک شب به نزد فرمانده تخریب رفتم و اصرار کردم به من هم اجازه دهد جهت باز کردن معبر همراه بچه های اطلاعات بروم. فرمانده ابتدا به علت کمی سن و نداشتن تجربه کافی موافقت نکردند. اما اصرار بیش از حد من مؤثر واقع شد و فرمانده با رفتن من موافقت کردند. آن شب من با بچه های اطلاعات عملیات به خطوط دشمن رفتیم. نیروهای اطلاعات مرا تا ابتدای سیم خاردار میدان مین بردند و از پشت سیم خاردار به معبری که باید باز کنم، توجیه کردند و تأکید کردند که قبل از بیرون آمدن ماه باید دست از کار بکشم و برگردم تا دشمن متوجه حضور ما نشود. من پس از توجیه وارد میدان مین شدم و شروع به کار کردم. با توجه به این که مین های معبر اکثرا از مین های والمر بود و به دلیل این که ما سوره مین ها چسب کاری شده بود، هر چه تلاش کردم حتی یک مین هم نتوانستم خنثی کنم. کاملا ناامید شده بودم و وقتی که فکر می کردم چقدر اصرار کردم تا فرمانده با آمدن من موافقت کرد دیگر روی برگشت با آن وضعیت را نداشتم. وقتی که از همه جا ناامید شده بودم، همانجا داخل میدان سر به سجده گذاشتم و متوسل به حضرت زهرا (س) شدم. آنقدر گریه کردم که زمین کاملا از اشک خیس شده بود. خطاب به بی بی گفتم: زهرا جان امشب من به غیر از تو کسی را ندارم، باید کمکم کنی و اگر امشب دستم را نگیری به جان خودت من هم دیگر صدایت نمی زنم. سر از سجده برداشتم و شروع به باز کردن معبر نمودم. به هر مینی که دست می زدم خود به خود ماسوره آن باز می شد، مثل اینکه یک نفر قبلا این ماسوره ها را باز کرده باشد. آن قدر غرق در کار شده بودم که وقتی به خود آمدم حدود دو ساعت از طلوع ماه گذشته بود و به خاطر این که تمام مسیر میدان را به حالت سینه خیز طی کرده بودم، شلوارم پاره شده بود و زانوهایم پر از خون. اما خودم متوجه نشده بودم. در همان هنگام گشتی عراقی چراغ قوه را درست به صورت من انداخت. فکر کردم که واقعا متوجه من شده است. همان طور که مین والمر دستم بود مین را جلوی صورتم گرفتم و می خواستم آیه (و جعلنا من بین ایدیهم سدا) را بخوانم که آیه را فراموش کرده بودم و فقط تند تند می گفتم: سدا، سدا، سدا. خلاصه پس از چند لحظه عراقی رفت. وقتی برگشتم اول میدان دیدم که از بچه های اطلاعات خبری نیست. آنها به علت تأخیرم، فکر کرده بودند که من اسیر شده ام و حدود 2 کیلومتر از میدان مین عقب تر رفته بودند.
ثبت دیدگاه