اولين اعزام
راوی فضه داروغه : یک روز به خانه آمد و گفت: مادر اگر مطلبی را بگویم ناراحت نمی شوی. گفتم: نه، گفت: همان شناسنامه ام را بده من می خواهم به جبهه بروم آن وقت خیلی کوچک بود. سیزده، چهارده سال بیشتر نداشت به او گفتم: تو هنوز کوچک هستی. جثه ات بزرگ شده فکر می کنی که بزرگ شده ای. گفت: من دو ماه می روم و برمی گردم و برای اولین بار به جبهه اعزام شد. دیگر بعد از آن همیشه در جبهه بود تا زمانی که به شهادت رسید.
ثبت دیدگاه