شناسه: 178601

امر به معروف و نهي از منکر

راوی محسن بهاری : یک روز صبح جمعه مرا بیدار کرد و گفت: بیا به دعای ندبه برویم. گفتم: حوصله ندارم نمی آیم . گفت: حالا که نمی آیی با موتور مرا تا سر خیابان برسان تا از آنجا با ماشین به حرم بروم. وقتی سر خیابان رسیدیم گفت: حیف است که گلدسته های حضرت را نبینی و همین طوری کم کم مرا به جایی که دعای ندبه بود برد . گفت: بیا برویم دعا گفتم: من با زیر شلواری آمده ام زشت است که به داخل بیایم . گفت: خوب برو داخل آبدارخانه و به آبدارچی کمک کن تا هم ثواب دعا را ببری و هم ثواب خدمت در مسجد را به تو بدهند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه