شناسه: 182236

ناظر و شاهدد بودن شهید بر امور 8

به روایت از قاسم اکبران : به خاطر دارم بمدت 9 سال، سالروز شهادت ناصر را خرج دادم،‌یک روز به مادرش گفتم:‌خوب است همین مخارج را بدون اینکه طبخ شود به مستحقین برسانیم مادرش گفت: هر طور میل خودت هست انجام بده من هم مقداری برنج و مرغ خریدم و بعد بسته بندی کرده و بین افراد محله که شناخت داشتم توزیع کردم. چند بسته نیز نگه داشتم که به محله دروی محل سکونت خودش ببرم. زنی جلو آمد و گفت حاج آقا به من هم بدهید گفتم: آخرش بود. تمام شد و بعد بسته های دیگر را به دروی برده و تقسیم کردم. همان شب ناصر به خوابم آمد و گفت: بابا چه عجب که به فکر من بودید گفتم من که هر سال این مراسم را می گیرم گفت : من که چیزی ندیدم فقط امسال را دیدم ولی چه فایده که دل آن زن را رنجاندی گفتم خوب تمام شده بود گفت: بابا دروغ نگویید چهارمرغ دیگر بود گفتم: آنها برای کسی بود از خواب بیدار شدم. صبح روز بعد مرغ و سه کیلو برنج خریدم و به درب خانه آن زن بردم و از اینکه دیروز حقیقت را به او نگفته بودم عذرخواهی کردم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه