شناسه: 182269

خواب و رویای دیگران در مورد شهید 5

به روایت از خدیجه حسین زاده : یک شب پدرش خواب می بیند قبرستان روستایمان را که در بلندی قرار دارد ، بولدزر انداخته و خراب می کنند و خاکهای قبرستان را می برند من می گویم وقتی ما بمیریم دیگر جا نیست ما را دفن کنند. سر تپه دیگر می بیند چادری هست یک دفعه ناصر چادر را کنار می زند و بیرون می آید و در حالیکه نور بسیار زیادی از داخل چادر تلألو می کند و می گوید مادر چه می گوید، پدرش می گوید، مادرت غصه می خورد از اینکه قبرستان را خراب می کنند و دیگر جایی نیست که ما را دفن کنند، شهید می گوید: نه غصه نخور: اینجا جا زیاد هست، نگاه کن چه جایی بسیار خوبی هست.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه