شناسه: 183920

تعاون و همکاری

یکی از روزها علی برای کمک به من به صحرا آمد و خیلی کار می کرد و می خواست هر چه زودتر کار زمین را تمام کند چون فردای آن روز می خواست به جبهه برود و می خواست برایم دیگر کاری نماند و همة کارها را خودش انجام دهد. وقتی دیدم او خسته شده گفتم: بیا بنشین کمی استراحت کن. آن روز چهرة علی خیلی فرق کرده بود و بسیار نورانی و جذاب شده بود. آن روز آخرین روزی بود که من علی را دیدم و دیگر او را ندیدم و چون به خودم هم الهام شده بود که او شهید می شود خوب به چهرة او نگاه می کردم چون می دانستم دیدار آخر من و اوست.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه