محبت و مهرباني
راوی قربان علی نظری: برادر ابراهیمی نقل می کرد: با قطار به مشهد آمدم، ساعت، دو بعد از نیمه شب به مشهد رسیدم. وقتی به خانه رسیدیم تا سحر هنوز چند ساعتی باقی مانده بود. نخواستم اهل خانه، بدخواب شوند. چون کلید نداشتم به مسجد محل آمدم. متأسفانه درب مسجد بسته و کسی هم داخل آن نبود. دوباره به طرف خانه آمدم. ساکم را پشت درب گذاشتن و همانجا خوابیدم تا اینکه با صدای اذان بیدا شدم منتظر بودم تا چراغ خانه روشن شود و من زنگ بزنم و داخل بروم. امّا نه چراغی روشن شد و نه درب باز شد. به خودم اجازه ندادم که زنگ منزل را بزنم و مزاحم خانواده شوم. پشت درب نشستم تا اینکه بالاخره درب منزل باز شد. وقتی مرا دیدند، گفتند: کی آمده ای؟ چرا اینجا نشسته ای؟ گفتم: نزدیک سحر رسیدم، چون کلید نداشتم، نخواستم شما را بدخواب کرده و مزاحم شوم، به این خاطر زنگ نزدم و همینجا نشستم و منتظر ماندم تا شما درب منزل را باز کنید و داخل خانه بیایم.
ثبت دیدگاه