شناسه: 186077

شجاعت و شهامت

راوی سیدهاشم آراسته: شب اولى که وارد خط شدیم برایمان مکان نا آشنائى بود شخصى گفت: روبه روى ما عراقى‏ها هستند و ما در دل آنها هستیم. مسئولمان مرا مامور کرد که برفراز تپه‏اى بروم و در آنجا سنگر گرفته و نگهبانى دهم. ساعت 3 نیمه شب تیر بار ژ 3 را برداشتم و به بلنداى تپه رفتم در جلوى تپه سنگر آماده‏اى رو به دشمن دیدم و چون نمى‏دانستم دشمن کدام طرف است آن را انتخاب نمودم اسلحه را داخل سنگر گذاشتم و برگشتم لوله‏اى اضافى همراه با کیسه‏اى خشاب برداشته و به داخل سنگر رفتم 6 کیسه شن جلوى سنگر در سه ردیف گذاشته شده بود. تا ساعت 6 صبح نگهبانى دادم. بعد از خواندن نماز صبح منتظر روشن شدن هوا بودم. چون مسؤولمان گفته بود، تا نگهبانى به جایت نفرستادم برنگردى، اجازه خالى کردن سنگر را نداشتم. تحدود 20 تا 30 دقیقه خوابم برد. وقتى چشمم را باز کردم، دیدم خورشید درآمده است. جلو خود را به آرامى نگاه کردم در 30 متر جلوتر دو جیپ 106 و دو تانک ایرانى بودند و کسى آنجا نبود. برادران ارتشى آنها را سه روز قبل آنجا ترک کرده بودند و فرار کرده بودند. کمى دقت کردم دیدم در 300 یا 400 مترى سمت راستم، 13 یا 14 عراقى به آرامى سنگر مى‏سازند و مهمات حمل مى‏کنند. تیر باز را برداشتم و به سویشان تیراندازى کردم. همه خوابیدند و ناگهان آتش شدید دشمن بر روى سنگرم باریدن گرفت. شاید بیش از 20 دقیقه به طرف من آتش گشودند با تیرهاى تک تیرانداز ردیف اول کیسه‏ها خالى شد. من زمین را کمى گود کردم و دراز کشیدم. سرم را بالا آوردم و صحنه قبل را مشاهده کردم. مى‏خواستم تیراندازى کم ولى لوله اسلحه گیر کرده بود. فوراً لوله را عوض کردم ولى باز هم اسلحه گیر کرد. کم کم ردیف دوم کیسه‏ها نیز خالى شد. با خود گفتم: خدایا نه مى‏توانم سنگر را خالى کنم و نه مى‏توانم ساکت بنشینم. ساعتى گذشت و فقط تک تیرانداز گاهى تیراندازى مى‏کرد. خورشید بوسط آسمان رسیده بود و من از دیشب نه آبى خورده بودم و نه غذایى. کسى به کمکم نیامد. البته کسى نمى‏توانست به کمک بیاید چون من به جاى اینکه در پشت تپه سنگر مى‏گرفتم، 100 متر پایین‏تر از تپه رو به دشمن را انتخاب کرده بودم. سرم را آهسته بالا آوردم و نگاهى به دشمن انداختم. زیرم در 70 مترى تپه شخصى اسلحه به دست، در حال سینه خیز به طرف من است. با خود گفتم صبر مى‏کنم، جلو بیاید و با نارنجک او را مى‏کشم. ناگهان بچه‏ها از سمت چپ و راست من به سوى او تیراندازى کردند. او با صداى بلند مى‏گفت: نزنید. نزنید من ایرانى هستم. بچه‏ها تیراندازى نکردند و او خود را به بچه‏ها رسانید و بچه‏ها او را به آنطرف خط برده بودند. بعدا بچه‏ها گفتند که او سربازى بوده که سه روز پیش در جلوى تانکها زخمى مى‏شود و جا مى‏ماند و مدت سه روز در بین عراق و ایران بسر مى‏برد و نمى‏داند کدام طرف دشمن و کدام طرف خودى هستند و با تیراندازى تو فهمیده بود که اینطرف ایرانیها هستند و او یک پایش قطع شده بودو مدت سه روز با آب قمقمه‏اى بسر برده بود. به هر حال من با خودم گفنم تا شب که نمى‏توانم اینجا طاقت بیاورم. باید هر طور شده خود را به بچه‏ها در آنطرف تپه برسانم. اسلحه را در سنگر گذاشتم و با خواندن آیة الکرسى و با توکل بخدا بلند شدم و با سرعتى زیاد تپه را دور زدم. چند تا آر پى جى به طرفم زده شد و تک تیرانداز هم شروع به تیراندازى کرد ولى تیرها به من اصابت نکردند من به یارى خدا خودم را به سلامت به آنطرف رساندم و بعد از یک دعواى جانانه با مسؤولان در سنگرى رفتم و خوابیدم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه