خبر شهادت
راوی فاطمه طلوع: روزی که عملیات والفجر 8 شروع شد ما در حال خرید لوازم عروسی بودیم . من با خودم گفتم چهار سال هست که پسرم در جنگ حضور دارد و خداوند او را حفظ کرده است حالا که می خواهیم دامادش کنیم حتماً انشاء الله خداوند او را حفظ می کند و به سلامتی می آید . هر روز به خرید می رفتیم برای خرید لیاس عروسی به به مغازه ای مراجعه می کردیم . در آنجا متوجه شدیم که غیر از ما سه خانواده عروس و داماد دیگر نیز برای خرید لباس عروسی به آنجا آمده اند . دامادها آن طرف روی صندلی نشسته بودند در حالی که پسر من در جبهه بود . همین طور که ما هر روز به جبهه می رفتیم و و سایل را در اتاق حسن می گذا شتیم یک دفعه دلم لرزید و گفتم : نکند پسرم شهید شده است . باز خودم را دلداری دادم و گفتم : ان شاء الله هیچ چیزی نیست دو مرتبه مشغول کار می شدم و باز همین حالت به من دست می داد یک روز بعد از ظهر زنگ خانه به صدا در آمد. درب را باز کردم با حسین - برادر حسن - کار داشتند . گفتم : حسین نیست . گفتند چه موقع می آید ؟ گفتم : شاید یک ساعت دیگر بیاید . وقتی حسین آمد دو مرتبه زنگ زدند . حسین رفت و درب را باز کرد . حدود یک ربع طول کشید و حسین آمد . دیدم چهره ناراحتی به خود گرفته است گفتم چه خبر ؟ گفت : حسن را آورده اند گفتم: کجاست. گفت: بیمارستان است. ما راه افتادیم که برویم. به خواهرانش هم گوشزد کرده بودند که به خانه مادرتان بروید و اینها همه آمدند . سپس به ما خبر دادند که جنازه در معراج است . همگی جمع شدیم و به معراج رفتیم . به معراج که رفتیم پرسیدیم اینجا سید حسن هاشمی هست گفتند : بفرمائید داخل . به داخل معراج رفتیم و آن روز هفتاد شهید آنجا بود . داخل سالن هم شهدای زیادی بود . وارد سالن شدیم سر تابوت پسرم را برداشتند. دیدم پسرم به خاک خون غلتیده است . آرزوی عروسی برایش داشتم . گفتم : حسن هر روز برای تو به خرید عروسی می رفتم . شهادتت مبارک باشد.
ثبت دیدگاه