عشق به جهاد
راوی کلثوم درودگری: دفعه آخری که محمئد رضا به جبهه رفت پای مصنوعی گذاشته بود سپاه با اعزام ایشان به جبهه مخالفت می کرد . خیلی رفت و آمد کرد تا توانست رضایت آنها را ر ا جلب کرده و به جبهه اعزام شود . هنگام رفتن به من گفت: راضیه خانم شما راضی هستی که م ن به جبهه بروم ؟من گفتم : وقتی با شما ازدواج کردم همه چیز را پذیرفتم. و برای رفتن شما به جبهه مانع نمی شوم . گفت: پس شما راضی هستی .گفتم: بلی راضی هستم . با شنیدن این حرف من خیللی خوشحال شد. و موتو گازی اش را سوار شد و رفت برگه اعزام به جبهه گرفت و به خانه آمد و گفت: حالا که قرار است به جبهه بروم بیا تا شما را یک مسافتی ببرم . به اتفاق پدر و مارد شوهرت به سمت قم حرکت کردیم اما در بین راه ماشین تصادف کرد و پدر شوهرم از ماشین بیرون پرت شد بلافاصله آقا رضا وسیله ای تهیه کرد وایشان رابه سمنان برده و در بیمارستان بستری کرد. سپس من به اتفاق آقا رضا آقا رضا و فرزند دوسه ماهه مان به مشهد برگشتیم و مسافرت ناتمام ماند به محض رسیدن به شمهد آقا رضا به جبهه اعزام شد .
ثبت دیدگاه