صداقت و راستگويي
راوی لیلا صمدی: قبل از شروع انقلاب اسللامی محمد رضا در خیابان امیر کبیر به کار مکانیکی مشغول بود. یک روز رضا به خانه آمد گفت:من دیگر به کار مکانیکی نمی روم چون به من مژزد کمی می دهند و این مزد کرایه ماشین من را هم تأمین نمی کند من یک روز سر کار رضا رفتم و با استادش صحبت کردم و گفتم : من حاضرم به شما پول بدهم که مزد رضا را بیشتر کنید تا ایشان سر کار بیاید استاد رضا گفت اتفاقاً من خیلی رضا را دوست دارم چون شاگرد زرنگی است اما فقط یک عیبی دارد که جلوی مشترسی ها آبروی ما را می برد . پرسدیم مگر چه کار کرده ؟ گفت : مثلاً اگر من یک پیچ روی ماشین مشتری ببندم به مشتری مش گوید این پیچ نو است و آن را محکم بسته ام اگر تا تهران بروی باز نمی شود اما رضا جلو مشتری مش گوید استادم دروغ می گوید اولاًاین پیچ کهنه است و ثانیاً ،از این جا تا سبزوار هم بیشتر کار نمی کند و به من می گوید چرا به مشتری ها دروغ می گویی . به همین خاطر دیگر حاضر نیستم او را به کار بگیرم .
ثبت دیدگاه