توجه به امر ازدواج
راوی لیلا صمدی: قرار شد برای محمد رضا زن بگیریم. هر جا خواستگاری می رفتیم می گفت: مادر همان ابتدا با دختر صحبت کنید که من تا زمانی که جنگ است از جنگ دست بردار نیستم. آقا رضا عمویی داشت که در قم زندگی می کردند. عمویش یک دختری داشت که بسیار خوب و برای رضا مناسب بود با عمویش صحبت کرده و مقدمات عقد را فراهم کردیم و به اتفاق به قم رفته و مراسم را برگزار کردیم. پس از مراسم عقد رضا به جبهه رفت و ماهم به مشهد برگشتیم. دفعه اول و دوم که محمد رضا از جبهه برگشت به من گفت: مادر قباله ی مریم (خانمش) را آماده کنید. من آن روزها منظورش را نمی فهمیدم و می گفتم: مادر این حرفها را نزن اگر خانواده ی عمویت خبر دار شوند ناراحت شده و می گویند مادرش این حرفها را به او یاد می دهد. رضا در جواب حرفهایی که می زدم می خندید. دفعه بعد که از جبهه آمد از ناحیه بالای زانو ترکش خورده بود و برای مداوا آمده بود و با عصا راه می رفت. پدرش گفت: حالا که مجروح شده ای و چند روز استراحت داری بیا باهم به قم برویم هم از عمویت خبر می گیریم و هم اینکه شما چند روزی را در کنار خانمت خوش می گذرانی. رضا و پدرش به قم رفتند. وقتی رضا به قم می رود و با خانمش در اتاقی نشسته و حرف می زند خانمش یک لگد به روی زخم رضا می زند. به نحوی که خون ریزی می کند و او را به بیمارستان می برند. علت خونریزی را به پدرش و من نگفت. طی مدت هفت ماهی که زنش عقد بود رضا آنچه برسرش آمده بود به ما نگفته بود. حتی شب چله ای برایش بردیم اما همسر رضا به من و آقا رضا بی اعتنایی کند. در جمع ما نمی آمد بنشیند. منتهی من سعی می کردم به نحوی رضا را توجیه کنم که مثلاً خجالت می کشد بیاید و در جمع ما بنشیند. یواش یواش برخورد همسر رضا با من نیز بد شد. حتی یک روز خواستم او را به بازار برده و برایش چیزی بخرم اما او مرتب بهانه می آورد تا اینکه یک روز پارچه هایی را که برایش خریده بودیم مادرش به من داد و گفت اینها را به مشهد ببرید و بدهید برای عروسیشان بدوزند. وسایل را به اتفاق رضا به گاراج بردیم که بلیط تهیه کرده و به مشهد بیاییم که ماشین یک ساعت تأخیر داشت در آنجا بود که رضا سفره دلش را باز کرد و گفت: مریم مرا نمی خواهد و از نحوه برخوردهایش برای من تعریف کرد. من آنجا دلم خیلی برای رضا سوخت و گریه کردم و گفتم: همه برای مجروحین گل و میوه می برند ولی همسر تو با لگد از شما پذیرایی کرده است. از طرفی هم می گفت: مادر این حرفها را به کسی نزنی. من با خودم می گفتم: خدایا نکند که رضا شهید شود چون من با این همه ظلمی که همسرش به او کرده است حاضر نیستم به او همسر شهید بگویند. این قضیه ادامه داشت تا اینکه شوهر عمهء رضا در مشهد فوت کرد و خانوادهء عمویش و همسر رضا بمنظور شرکت در مراسم تعزیه به مشهد آمدند و در آنجا وقتی که شوهرم برخوردهای عروسم را می دید پذیرفت که هرچه ما تا کنون گفته ایم درست است. باز هم رضا همسرش را دوست داشت و یک روز گفت: این بار که از جبهه به مرخصی آمدم همسرم را به خانه می آورم. وقتی رضا به جبهه رفت بعلت مریضی 25 روز به او مرخصی داده بودند و به مشهد آمده بود. وقتی رضا آمد گفت: چکار کنم؟ گفتم: باهم به قم می رویم و تکلیفتان را روشن می کنیم. به پدر رضا گفتم: شما به اتفاق بروید و صحبت کنید اگر راضی شدند که زنت را بیاوری به ما خبر دهید تا ما هم بیاییم. یک روز در حال پختن غذا بودم که رضا آمد. گفتم: پدرت کجا است. گفت: قم است. گفتم: شما برای چه آمده اید. گفت: آمده ام که شناسنامه ام را ببرم تا تکلیف را مشخص کنیم. مریم نمی خواهد با من زندگی کند و قرار است که از هم جدا شویم. به اتفاق بلیط گرفته و به قم رفتیم هر چه با پدر و مادر و برادرهای دختر صحبت کردیم و آنها با دختر و خواهرشان صحبت کردند دختر قانع نشد که با رضا زندگی کند. حتی به دخترشان گفتند: برایت خانه می خریم، بهترین جهیزیه را برایت تهیه می کنیم اما ایشان قبول نمی کرد. سرانجام به محضر رفتند تا ایشان را طلاق بدهند محضر گفته بود 15 الی 20 روز دیگر بیایید رضا گفته بود من می خواهم به جبهه بروم. محضر دار گفته بود به پدرت وکالت بده که 20 روز دیگر بیاید تا کار را تمام کنیم.
ثبت دیدگاه