عشق شهادت
راوی مهىی معافیان: سری آخر که می خواست به جبهه برود. جمع چهار نفری بودیم که ایشان را بدرقه می کردیم. که سه نفر از آنها شهید شده اند. آقای معافیان صورتش را اصلاح و لباس کرده ای به تن و چپیه ای نیز به دور گردنش انداخته بود و خیلی خوش تیپ و نورانی شده بود.پسر عمویم حسین شریف رو به ایشان کرد و گفت: حسین جان، نورانی شدی! او گفت: نه بابا من از این شانس ها ندارم. پسر عمویم گفت: این ؟؟؟ که من می بینم، هم تو را به این سعادت می رساند، هم من را و هم همة ما را به سعادت می رساند. من جنازة تو را در بهشت رضا (ع) به خاک می سپارم بعد نوبت خودم می شود. که همانطور شد. روزی که حاجی به شهادت رسید پسر عمویم جنازه او را تشییع و دفن کرد. هنگام دفن آقای معافیان، آقای شریف بالای سر او خم بود که من یاد گفته اش افتادم و شروع به گریه کردم که در عملیات بعد ایشان هم به شهادت رسید.
ثبت دیدگاه