شجاعت و شهامت
راوی مهىی معافیان: یکسری دو تا جوان بسیجی که با هم در جبهه بودند. یکی از آن دو به وسط خط دشمن ی رود و در همانجا شهید می شود. جوان دیگر جرأت نمی کند که برود جنازة او را بیاورد با ناراحتی می ایستد و او را نگاه می کند در حالی که جنازه اش در وسط دشمن افتاده است. او شابه به سراغ آقای معافیان می رود و از ایشان می خواهد که برود جنازه دوستش را بیاورد. آقای معافیان هم نصف شب می رود و جنازه را بر روی دوشش می اندازد و به خط خودی می آورد.
ثبت دیدگاه