شناسه: 189615

خاطرات جنگي

راوی مهىی معافیان: روزی در اهواز در پنج طبقه های 21 امام رضا (ع) داشتم با حاج حسین راه می رفتم گفتم: حاج آقا، شما در جبهه چکاره هستید. در همین لحظه که آقای قوامی را دید ایشان حرف را عوض کرد و گفت: اقای قوامی، چون ایشان (اشاره به من) از نظر من قابل اطمینان است اگر یک وقت کار آماری، چیزی داشتید به او بدهید تا بنویسد.من گفتم: آقای قوامی من به اندازة کافی در مغازه نشسته ام و با ماشین حساب کار کردم اینجا هم می خواهید به من ماشین حساب بدهید. ای بابا، ما را ول کنید تا در بیابانها به اندازة یک راننده کار کنم. اگر به اندازة چند نفر نتوانم به اندازة یک نفر راننده که می توانم باشم. بعد آقای قوامی به پسر عمویم حسین آقای معافیان گفت: اینطور که ایشان می گوید یک ماشین به ایشان بده برود در بیابانها که موقع عملیات شهدا را بیاورد حالا که نمی خواهید اینجا بنشینید.آقای قوامی بعد من را برد و یک ماشین به من داد و قرار شد که موقع عملیات حمل شهدا را هم انجام دهم. در عملیات والفجر 8 ایشان وقتی من را دید، گفت: تو در مغازه به اندازة کافی نشستی و به اندازة کافی هم استراحت کردی، حالا برو بگرد.بالاخره هم به من نگفت که چه مسئولیتی در جبهه دارد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه