شناسه: 189915

خبر شهادت

راوی زهرا اکرامی: یک روز صبح دخترعمه ی شوهرم را دیدم پرسیدم دخترعمه جان کجا می روی؟ گفت: آمدم و رفتم نزد سید محمد به او بگویم تراکتورش را بیاورد وبرای ما کار کند بعد گفت: از مهدی چه خبر داری؟ گفتم: دختر عمه جان دلم گرفته است دیشب یک کبوترسفید می آمد روی پشت بام خانه نشست . بعد گفت: مهدی کمی مجروح شده است می آیی برویم از او که در مشهد بستری است خبری بگیریم دیگر کم کم فهمیدم که شهید شده است در همین حال حاج آقای علیزاده داخل دوید و گفت:فاتحه وتا گفت فاتحه دیگر کمر همگی مان شکست.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه