زندگی مشترک
راوی اقدس قاسمی: روزی رفتم برای اسد ا... که در کردسان بود زنگ بزنم . محمود کاوه گوشی را برداشت و گفت : مادر کشمیری اگر اسد ا... را داماد نکنی همینجا یک دختر کرد برایش می گیرم . گفتم : کسی زن نمی دهد . گفت : اسد ا... را مرخصی می فرستم و شما برایش خواستگاری کنید و بعد که اسد ا... به مرخصی آمد برایش خواستگاری کردیم و اسد ا... ازدواج کرد .
ثبت دیدگاه