عشق به جهاد
راوی هادی سعادتی: در عملیات خیبر روزهای سختعی را پشت سر گذاشتیم. در این عملیات دشمن آتش زیادی می ریخت. آقای فاضل الحسینی مسئول یکی از محورها بود. یک شب آتش نسبتاً زیادی روی دشمن ریختیم. حدود ساعت ده صبح روز بعد دشمن به تلافی آن شب، آتش زیادی روی سر نیروهای ما ریخت. آتش دشمن همچنان ادامه داشت مسئول عملیات (حاج باقر) به من گفت: باید عقب نشینی کنیم. به آقای فاضل الحسینی و عده ای از برادران دیگر که مشکلات زندگی شان زیاد است بگو هر چه سریعتر منطقه را ترک کنند ـ فاضل الحسینی تازه ازدواج کرده بود ـ با آقای نظر نژاد داخل سنگر فاضل الحسینی رفتیم و به ایشان گفتیم: شما برو عقب. گفت: نه، برای چه؟ گفتم: اولاً شما تازه ازدواج کرده ای و خانمت چشم به راه است و دوماً دو تا از برادرهایت شهید شده اند و اگر توهم شهید شوی دیگر مادرت تحمل غم هجران سه فرزند را ندارد در همان لحظه که با سید صحبت می کردیم یک گلوله تانک به خاکریز ما اصابت کرد و باعث تکان خوردن سنگر شد. فاضل الحسینی خندید و گفت: اگر می خواست قسمت باشد که من شهید شوم. گلوله یک خورده نزدیکتر به خاکریز می خورد و شهید می شدم. دو مرتبه به سید گفتم برو عقب. گفت: اشکالی ندارد، ولی شما اجازه بده هر موقع خواستم خودم به عقب می روم. از ایشان جدا شدم. چند لحظه چشم به ایشان نیفتاد فکر کردم به عقب برگشته است ولی بعد از مدتی دیدم اسلحه به دست گرفته و به طرف عراقی ها شلیک می کند. پیش ایشان رفتم. دستش را کشیدم و گفتم: مگر به شما نگفتم به عقب برو. حاج باقر به من گفته است شما را به عقب بفرستم. گفت: شما به من چه کار دارید، می خواهم امروز اینجا باشم. آقای نظر نژاد آنجا بود. به علت این که آقای نظر نژاد شخصی کشتی گیر بود و قدرت بدنی زیادی داشت به ایشان گفتم: سید حسین را بردار و داخل قایق بگذار و به عقب بفرست. آقای نظرنژاد ایشان را به پشت بست و داخل قایق گذاشت. قایق حرکت کرد. با خودمان فکر کردیم که ایشان به عقب برگشته ولی بعداً متوجه شدیم که ایشان پیش حاج باقر رفته است.
ثبت دیدگاه