شناسه: 193345

حج

راوی هادی سعادتی: سالی که به سفر حج رفتیم آقا سید حسین هم با کاروان سپاه آمده بود یک روز به هتلی که کاروان ما در آن بود آمد و به من گفت : خواهر بین افراد کاروان شما کسی ماشین اصلاح دارد ؟ گفتم : ماشین اصلاح را برای چه می خواهی گفت : جریان از این قرار است که یکی از روحانیون که تسلط کامل به زبان عربی داشت می خواست بین نماز مغرب و عشا در مسجد النبی راجع به انقلاب ایران صحبت کند و قرار شد عده ای از برادران سپاه مواظب ایشان باشند تا ماموران امنیتی عربستان (شورته ها ) به ایشان آسبی نرسانند . درحینی که روحانی سخنرانی می کرده دیدیم ماموران در اطراف حرم دور می زنند تا ایشان را شناسایی کرده و از حرم که بیرون رفتند دستگیرشان کنند وقتی سخنرانی اش تمام شد به هر نحوی بود ماموران را سرگرم کردیم و ایشان را مخفیانه به بیرون فرستادیم همه بچه ها به طریقی از دست ماموران فرار کردند ولی من نتوانستم فرار کنم به نماز ایستادم تا حواسشان پرت شود تمام حواسم به آنها بود رکعت اول را که خواندم دیدم به من نگاه نمی کنند سریع فرار کردم و به این جا آمدم از یکی از برادرهای کاروان برایش ماشین اصلاح گرفتم موهای سرو صورتش را کوتاه کرد گفتم : حسین جان چه قدر زشت شدی ! گفت : مجبور بودم چون مرا شناسایی کردند و می بایست چهره ام را مقداری تغییر می دادم تا مرا نشناسند .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه