شناسه: 198969

نظافت و وضع ظاهری

به روایت از زهرا ذهبی : ک روز برادرم مهدی به خانه ما آمد و قبل از اینکه وارد خانه شود وضو گرفت و حالش هم خوب نبود وقتی در خانه نشست بچه‌هایم رفتند کنارش و بعد ایشان گفتند که برایم نقاشی بکش وقتی وارد اتاق شدم چشمم به گلو‌ی سفید ایشان افتاد و با خود گفتم نکند به گلویشان تیر بخورد.وقتی که خواست به جبهه برود لباس نو و اتو کشیده پوشید. پوتینهایش را واکس زد و فانسقه و قمقمه آبش را هم بسته بود. به او گفتم چرا این قدر شیک کردی و روی یک پایش چرخید و گفت: باید اینطوری با دشمن بجنگم. قبل از اینکه خداحافظی کند بچه‌هایم به ایشان سفارش کردند که برایشان گوش ماهی بیاورد بعد هم سه بار خداحافظی کرد و رفت و بعد از چند روز خبر شهادتش را آوردند. هشت سال بعد سپاه وسایلش را آورد که داخل ساکش یک پاکت گوش ماهی بود و هیچ‌وقت این خاطره را فراموش نمی‌کنم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه