شناسه: 199158

عشق به شهادت

به روایت از رمضان بایگی : اواخر هر وقت آقای دهقان را می دیدم که کمتر شوخی می کرد. یکروز با تویوتا از کنارم رد شد تا من را دید نگه داشت و گفت: تو هنوز اینجایی؟ گفتم: بله، مگر می خواستی کجا باشم. گفت: شهید نشدی؟ گفتم: مگر تو شهید شدی که من شهید شوم. گفت: شاید رفتم و شهید شدم. گفتم: اگر خدا خواست من هم شهید می شوم ولی چهره شما خیلی نورانی تر است. ماست خورده ای که چهره ات نورانی شده یا نور شهادت به چهره ات تابیده؟ گفت: نه بابا، نوری در چهره ما نیست مگر اینکه امام حسین نوری به صورت ما بتاباند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه