شناسه: 199229

فکاهي شوخ طبعي

راوی احمد رعیت نژاد: کار خیلی ساده ای را قبول کرده بود. و بند این نبود که مثلاً این کار در شأن او هست یا نیست. ما چون خیلی با هم شوخی می کردیم همیشه سر به سرش می گذاشتیم. یک روز به او گفتم: آقای دهقان این کار شما نیست. شما باید بلند شوی و به منطقه بروی. آمدی اینجا تلفن چی شدی! اذیتش می کردم اما ایشان ناراحت می شد و می گفت: برو بیرون سر به سر من نگذار من هم بیشتر پیله می شدم و سر به سرش می گذاشتم. بالأخره کار به جایی رسید که گفت: من باید حساب تو را برسم و باید طوری تو را زمین بزنم که نتوانی از جایت بلند شوی. پیش بچه های واحد مهندسی رفت و گفت: من امروز باید با «رعیت نژاد» گشتی بگیرم. من گفتم: شما پیر مرد هستی و روی زمین خالی نمی شود، یک پتویی یا ابری پهن کنیم که اگر زمین خوردی دست و پایت نشکند. ایشان گفت: نه روی همین زمین خالی بهتر است. از نظر من عیبی ندارد. من که دیدم هم از نظر سنی و هم از نظر وزن اصلاً به ایشان نمی خورم بهترین راه را دیدم که فقط باید به دست و پای ایشان بچسبم تا نتواند من را بلند کند. توی دست و پای ایشان خودم را محکم گرفته بودم. آقای دهقان خسته شد و با یک حرکت، دو نفری روی زمین افتادیم و من روی ایشان قرار گرفتم و بچه ها تشویق می کردند. ایشان بلند شد و گفت: من این را قبول ندارم باید دوباره کشتی بگیریم. من که ترسیدم با خودم گفتم: این دفعه حمتاً مرا ضربه فنی می کند. بار دوم که مشغول کشتی گرفتن شدیم برای یک لحظه شهید علی پور وارد شد و من فکر کردم که غریبه است و بلافاصله خودم را از دست و پای ایشان جدا ساختم. آقای دهقان هم از فرصت استفاده کرد و من را روی دست بلند کرد و به زمین زد. نفسم چند لحظه ای در سینه ام حبس شد و گفتم: باشد یک موقعی پشتت به خاک برسد که نتوانی بلند شوی.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه