خاطرات جنگي
راوی محمد علی باغشنی: طلوع صبح اول سال 1361 خبر شروع عملیات فتح المبین با رمز یا زهرا (س) در جبهه ها از رادیو پخش شد. شروع عملیات در خط مقدم نشاط دیگری به روحیه نیروها بخشیده بود. ما در تیپ 21 امام رضا علیه السلام در جبهه بستان تنگه چزابه و جبهه غرب ابوشهاب تدارکات ادوات تیپ 21 امام رضا علیه السلام بودیم. در آن موقع در این جبهه خصوصاً شبها آتش زیادی روی بچه ها می ریخت و مشکل مهمات ادواتی هم وجود داشت. شب دوم عملیات رفتم از سنگر بچه های پای قبضه خبر بگیرم. بچه های پای قبضه 120 م. م چند نفر از نیروهای بسیجی دانش آموز در سن 15 یا 16 سالگی بودند که در عملیاتهای بعدی دو نفر از همان دانش آموزان شهید شدند. نزدیک سنگری که رسیدم دیدم صدای خواندن دعای توسل و گریه از داخل سنگر بلند است . نزدیک سنگر رفتم ، دیدم که تعداد 4 نفر دانش اموز بسیجی پاک نفر کنار بی سیم و سه نفر چراغ فانوس جلو گذاشته اند و دعای توسل می خوانند. به اسم مبارک حضرت زهرا (س) که رسیدند او را صدا می زدند و تکرار می کردند یا فاطمه این عملیات به نام شماست. بی بی جان نیروهای اسلام را کمک کن. من هم کنار سنگر نشستم و از حالی که این نیروهای بسیجی داشتن استفاده کردم. بعد از اینکه دعا تمام شد، من رفتم داخل سنگر و صحبت در مورد عملیات زیاد شد و بچه ها گفتند: حاج آقا شما می بینید نیروهای عراقی چقدر آتش روی بچه های ما می زنند در صورتی که ما مهمات زیاد نداریم که بچه های خط درخواست آتش می کنند و ما نمی توانیم جواب آنها را بدهیم. گفتم: انشاءا... فردا صبح پیگیری می کنیم. اگر بتوانیم مهمات بیشتری تهیه می کنم ولی مهمات سهمیه بندی بود. از سهمیه بیشتر نمی شد استفاده کنی. من خودم هم بسیجی بودم و یک برادر پاسداری مسئول ما بود که من شب با نامبرده قضیه را در میان گذاشتم و قرار شد صبح به قرارگاه برویم و با مسئولین صحبت کنیم. مسئول تیپ آن زمان شهید خادم الشریعه بود. صبح بعد از نماز پیشنهاد شد که با ماشین برویم. با قرآن استخاره گرفتیم و خوب درآمد. راه افتادم از منطقه چزابه به طرف منطقه عملیاتی به همراه یک برادر بسیجی و آن برادر پاسدار. مقداری آب و بنزین با خودمان برداشتیم چون نه به منطقه آشنا بودیم و نه جاده را می شناختیم. در زمین رملی و از کنار رودخانه فصلی حرکت کردیم تا به منطقه نزدیکی کوههای رقابیه که منطقه مین گذاری شده بود رسیدیم. از وسط منطقه مین گذاری شب نیروها محور را باز کرده بودند و با طناب سفیدی علامت گذاری شده بود . از محوری که پاکسازی شده بود ، گذشته و به کوههای رقابیه رسیدیم و از گذرگاهی نیر توسط ماشین عبور کردیم. آن طرف کوه منطقه سرسبز و پر از گل های لاله بود و عراقی ها در آن منطقه مستقر بودند. وقتی وارد منطقه شدیم _ امکانات و جنازه های عراقی زیادی در منطقه به چشم می خورد. جاده های شن ریزی شده و سنگرهای مرتب در منطقه بود که ما با خود گفتیم که شاید نیروهای ایرانی جلو هستند . در منطقه کسی را ندیدیم . جاده شنی بود. به طرف عراقی ها که پیش می رفتیم ، یک دفعه متوجه شدیم که در محاصره نیروهای عراقی هستیم و شروع به تیراندازی به طرف ما کردند که فورا با سرعت تمام دور شدیم. زیاد به طرف ما تیراندازی شد ولی مشکلی پیش نیامد. در برگشت رفتم کنار کوههای رقابیه که در آنجا سنگرهای زیادی از عراقی ها با امکانات و تجهیزاتشان بود. در کنار کوه ماشین را پارک کردم و به برادران همراه که با من بودند، گفتم: شما کنار ماشین بایستید تا من بالای کوه بروم و ببینم مهمات و ادواتی در آنجا موجود هست یا نه. در مسیری که می رفتیم کانالی بود که عراقی ها آن را حفر کرده بود و برای رفتن به بالای کوه از کنار همان کانال مقداری که رفتم ، دیدم که داخل کوه چند تا زاغه مهمات است که در هر زاغه چندین کامیون مهمات موجود بود و در مسیر کوه که در حرکت بودم تعداد زیادی از جنازه های عراقی در آنجا افتاده بود. در برگشت از بالای کوه از کنار دره ای پایین می آمدم . ناگهان ته دره را نگاه کردم . از کنار یک درخت پنج تن از جنازه کنار هم گذاشته بودند، گفتم: شاید از نیروهای خودمان باشد که شهید شده اند و آنها را کنار هم گذاشته اند تا بعداً جمع آوری نمایند. به ده متری آنها که رسیدم، متوجه شدم که یکی از آنها سرش را بلند کرده و به من نگاه می کند، گفتم: شما چه کاره هستید که یک مرتبه پنج نفر بلند شدند و با اسلحه هایشان به من نگاه کردند. پرسیدم شما عراقی هستید یا ایرانی که فوراً اسلحه هایشان را گذاشتند و دست هایشان را بالا بردند و گفتند: الدخیل الخمینی من در این موقع دستم را فوراً به بهانه نارنجک داشتن بالا بردم و به آنها اشاره کردم که حرکت کنید و به راه افتادند تا آنها را نزدیک ماشین پهلوی بچه های خودمان آوردم. با همه آنها مصافحه و صورتشان را بوسیدیم و به آنها آب و میوه و غذا دادیم و بعداً ماشین را بالای کوه بردیم و از زاغه های مهمات ماشین را پر مهمات نمودیم و عراقی ها را هم بالای مهمات سوار کردیم و به طرف چزابه حرکت کردیم. در حین حرکت در مسیر شهید چراغچی را دیدم که با یک استیشن به طرف سایت 5 می رود. با دیدن ما ماشین را متوقف کرد و از ما پرسید کجا می روید؟ گفتم: رفته بودیم به منطقه تا مهمات بیاوریم و تعدادی هم اسیر گرفته ایم و اشاره کردم به اسیرهایی که پشت ماشین نشسته بودند. شهید چراغچی کنار آنها آمد و با آنها دست داد و احوال پرسی نمود و گفت من هم اکنون به کمپ اسراء می روم و آنها را نیز با خودم می برم. گفتم: که اشکالی ندارد. وقتی که به اسرا اشاره کردم که بیایید و سوار ماشین استیشن شوید شروع به گریه کردند. چون شهید چراغچی و دو نفر دیگر که همراه او بودند لباس پاسداری بر تن داشتند، ترسیدند و اصرار داشتند که با شما می آییم و با آنها نمی رویم . که بعداً شهید چراغچی دلداریشان داد و گفت: نترسید و آنها را سوار ماشین کردند و بردند.
ثبت دیدگاه